درگذشت جانسوز پدر دو شهید گرانقدر دفاع مقدس، پیشکسوت بسیجی، حاج ذبیح الله بخشی را به مقام معظم رهبری(حفظهالله)، خانواده معظم شهدا، رزمندگان، ایثارگران، آزادگان و عموم ملت شهید پرور ایران اسلامی تسلیت میگویم.
برای بیش از نیم قرن است که حاجی بخشی، علمدار و هسته تمامی اقدامات انقلابی حزب الله و یا راهپیمایی های حمایت از نظام مقدس جمهوری اسلامی بود. وی نزد ما، یک لشکر است، یک رهبر سیاسی شاد کننده، انرژی بخش، روحیه دهنده و پر جنب و جوش. حاج بخشی را همه با شعار «ماشاءالله حزبالله» و تویوتای پر از ترکش در زمان جنگ و قناصه و قطار فشنگ و محاسن سفید بعد جنگ میشناسند.
این مرد حق را بیشتر بشناسیم .
ذبیحالله بخشیزاده سال 1312 در یکی از توابع اراک متولد شد. در سن 7 سالگی پدرش توسط نیروهای متفقین، کشته میشود و او از آن پس مسئولیت خانواده را به عهده گرفت. شاید آن روز کسی فکر نمیکرد حاجی بخشی که فرزند شهید است، هم پدر دو شهید، هم برادر شهید، هم پدر زن شهید، هم پدر و رفیق همه شهدای مقدسترین جنگ حق و باطل بشود.
از شخصیت پر انرژی او بنویسم و یا عشق او به امام و رهبر و رزمندگان که هر کاری برای شادی و لبخند امام میکرد و یا از پیغامهایش به سازمان ملل و بوش و صدام و یا از باغ و گاوداریش در کرج که درختان باغ را به نام امام و یاران انقلاب و گاوهای گاوداری را به نام دشمنان انقلاب نامگذاری میکرد و یا از ارسال میوههای درختان باغ برای همان بنده مخلص خدا که درخت به نامش بود یا اصلا به جای حاجی بخشی، حاجی عطری، حاجی گلابی و حاجی شکلاتی و... را وصف کنم. یا از وصیت دفن زیر پای شهدای دفاع مقدس، و یا از حال و هوای اتاق عشق بگویم یا داستانها و صحنههای شعار «ماشاءالله حزبالله» و یا گفتگوهای حاجی با شهدا که فریاد میزد: «کجامیرید؟» و بچهها: «کربلا»، حاجی میگفت: «منو میبرید؟»، بچهها: «نه! جا نداریم!». شهدا رفتند کربلا و حاجی ماند و اما ماندنی زینبی و در تمام این سالهای بعد جنگ دلاورانه پای عشق به انقلاب و امام و رهبری ایستاد و آنچنان که او را در کنار بسیاری از شهدای دفاع مقدس نماد روح شجاعت و حماسی انقلاب و جنگ میدانند.
هر جا که حزبالله هست، او نیز بود
«یکی از ویژگیهای حاجی حضور او در تمام صحنهها بود و هر جا میرفتی حاجی بود. به قول بچهها حاجی مصداق ذکر «یا من حضوره دائم» بود. در مرحله دوم عمیلات کربلای5 عراقیها تمام تلاش خود را برای پس گرفتن «سهراه شهادت» (سمت غربی پل کانال پرورش ماهی) میکردند و تمام توان زرهی خود را به سمت ما گسیل کرده بودند و برای قطع ارتباط ما با عقبه چند تانک گذاشته بودند که پل را زیر آتش مستقیم گرفته بودند و هر تردد خودرویی را میزدند. این جدا از آتش منظم توپخانه و خمپاره و موشکهای عراق بود و اصلا امکان تردد نبود. حتی برای رساندن مهمات، تدارکات گردان از سمت شرقی کانال موتور با خورجینهای فلزی فرستادند که آن را هم زدند. دیگر هیچ نوع ترددی نبود. به نیروهای باقیمانده گردان در سمت شرقی سپرده بودم ترددها را به شدت کنترل کنند، حتی از تردد نیروهای اطلاعات یگانهای عملکننده بعدی جلوگیری کنند.
بر روی پل کانال قسمتی بود که شبیه گرده ماهی بلندتر از اطرافش بود و کاملا در دید عراق قرار داشت. عراقیها این نقطه و «سه راه شهات» را ثبت تیر کرده بودند، نقطه روی پل را در صورت تردد میزدند. ولی «سهراه شهادت» را منظم میزدند، که گلهای عزیزی آنجا پرپر شدند و به واسطه خون آنها «سهراه شهادت» نام گرفت. در حالت عادی هر دقیقه که یک خمپاره-120 میزد. منطقه هم کاملا صاف بود و نیروها سنگر مناسبی نداشتند، یکدفعه دیدیم که صدای بلندگوی حاجی بخشی میآید: «ماشاءالله» آتش عراق سنگینتر شد و بچهها در همان وضعیت پاسخ شعار حاجی را میدادند: «حزبالله». من که بر روی ضلع غربی کانال پرورش ماهی و داخل شیاری روی دیواره کانال بودم کاملا میدیدم حاجی به سمت خط میآید. تا خواستم بیسیم بزنم که جلوی او را بگیرند حاجی از سهراه اول پل (محتشم) رد شد. غیر از حاجی که راننده بود چند نفر هم در ماشین او بودند که یکی از آنها داماد جانباز حاجی بود. من خیلی نگران بودم.
حاجی که رسید به نقطه گرده ماهی با تیر مستقیم تانک زدند، و ماشین آتش گرفت، حاجی بخشی سریع پرید پایین و سعی داشت آتش را خاموش کند و همراهانش را نجات دهد ولی در ماشین گیر کرده بود و عراق هم به شدت میکوبید. حاجی هم دستبردار نبود. یک نفر با موتور فرستادم، وقتی برای حاجی مشخص شد که افراد شهید شدهاند و کاری از آنها ساخته نیست به سمت خط راه افتاد و فریاد زد: «کی خسته است؟!». با هر ترفندی بود حاجی را که زخمی هم شده بود راضی کردیم با موتور به عقب برود. ماشین حاجی مثل همیشه پر بود از تنقلات و عطر گازوئیلی (چون عطرها را در گالنهای گازوئیل حمل میکرد به این نام معروف شده بود) که در آتش سوخت. تمام منطقه را بوی عطر پر کرده بود و تا مدتها بعد از عملیات کربلای5 هم این منطقه معطر بود. چند روز پس از آن ماجرا رادیو عراق شایعه کرد حاجی بخشی شهید شده است. بچهها نگران بودند و روحیه خود را از دست داده بودند، حاجی به جبهه بازگشت و میگفت: «به صدام بگید که از دنیای دیگه اومدم تا با خودم ببرمش».
حیف است که متن زیبای آوینی سید شهیدی را که به واسطه قلمش خود را به کاروان شهدا رساند در مورد حزب الله و حاجی بخشی نخوانیم.
هر جا که حزبالله هست، او نیز هست
تربت پاک خوزستان، پوشیده از شقایقهای سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور میگشایند و این شقایقهای سرخ نیز که تو گویی با خون آبیاری شدهاند، بر همان پیمانی شهادت میدهند که حزبالله را بدین خطه کشانده است؛ همان پیمانی که رجالی از مؤمنین با حق بستهاند و در همهی طول تاریخ بر آن پایمردی ورزیدهاند.
تربت پاک خوزستان، پوشیده از شقایقهای سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور میگشایند: حزبالله؛ مردانی که تندباد عواصف آنان را نمیلرزاند، از جنگ خسته نمیشوند، ترسی به دل راه نمیدهند، بر خدا توکل میکنند و عاقبت نیز از آن متقین است.
اسوه حزب ابوالفضلالعباس(ع) است و درس وفاداری را از او آموختهاند. وقتی با این جوانان سخن از عباس میگویی، در دل خود جراحتی هزار و چند صد ساله را باز مییابند که هنوز به خون تازه آغشته است؛ جراحت کربلا را میگویم.
اکنون وعده خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته که محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست و چه چیزی خوشتر از ملامتی که در راه محبوب کشند؟ آماده شو برادر، جراحت کربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول کربلا نیاید، این جراحت التیام نمیپذیرد.
غروب سر رسیده است و تا شب، تا پایان انتظار، فاصلهای نیست. گوش کن! صدای تپش مشتاقانه قلبهایشان را میشنوی؟ برادران، این قلب تاریخ است که در سینه شما میتپد.
حزبالله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی میخواهد و وفاداری. تربت پاک خوزستان، پوشیده از شقایقهای سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور میگشایند و این شقایقهای سرخ نیز که تو گویی با خون آبیاری شدهاند، بر همان پیمانی شهادت میدهند که حزبالله را بدین خطه کشانده است؛ همان پیمانی که رجالی از مؤمنین با حق بستهاند و در همهی طول تاریخ بر آن پایمردی ورزیدهاند. اکنون وعده خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته که محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست، و چه چیزی خوشتر از ملامتی که در راه محبوب کشند؟
امشب، سکوت شب رازدار دعاهایی است که تا عرش صعود مییابند و زمین را به آسمان متصل میکنند. ای نخلها، ای رود، ای نسیم، ای آنان که با نظام تسبیحیِ عالم وجود در پیوندید، با ما که این پیوند نداریم بگویید که تقدیر چیست و قضای الهی بر چه گذشته است.
هزارها سال از هبوط انسان میگذرد و در این پهنهی تاریخ که صحنه گذار از باطل به سوی حق است چه ظلمها که نرفته است و چه خونهای مطهر که بر زمین نریخته است! پروردگارا، تو در جواب فرشتگان فرمودی: «انی اعلم ما لا تعلمون- من چیزی میدانم که شما نمیدانید.» پروردگارا، چگونه تو را شکر گوییم که ما را در این عصر که پهنه تفسیر این آیت ربانی است به گذرگاه زمان کشاندهای؟
شور و اشتیاق بچهها قابل توصیف نیست. آنان با آنچنان شوق و شوری به صحنههای مقدم نبرد میشتابند که تو گویی نه ظاهر، که باطن را میبینند؛ اگر نه، ظاهر جنگ که زیبا نیست. آنها دل به حق خوش دارند و چهرههای شادابشان حکایت از عمق آگاهیشان دارد.
آنان زمان خود را بهخوبی میشناسند و رسالت خود را بهروشنی دریافتهاند. آنها بچههای محلههای من و تو هستند؛ همانها که در مسجد و بازار و اینجا و آنجا میبینی. آن یکی کاسب بازار است، دیگری دانشجوست و این سومی، روستایی پاکطینتی که با خود طبیعت را، صدای آب روان را، نسیم پاک کوهستانها را در بقچهای بسته است و میآورد.
در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثیها، به حاج بخشی برخوردیم؛ چهره آشنای حزبالله تهران. هر کس سرزندگی و بذلهگویی و آن چهره شاداب او را میدید باور نمیکرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی برخوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمیگذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزبالله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری میکند.
حزبالله از متن امت خوب ما برخاستهاند و در دل مردم جای دارند. آنها یادآور وعدههای قرآن و روایات هستند و تو گویی همه تاریخ منتظر قدوم آنها بوده است. به این چشمان اشکآلوده بنگرید؛ این اشکها نشان میدهد که جراحت کربلا بعد از هزار و چند صد سال هنوز بر دلهای ما تازه است. خداوند حزبالله را برای خونخواهی حسین(ع) و باز کردن راه کربلا برانگیخته است.
حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط میرفت تا بین بچهها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً میگفت اینجا خانه خودمان است و همه میدانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد، بلکه میخواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و بهراستی چه کسی میتواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمیگذرد و با اینهمه، او هنوز هم روحیه طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه میتوان اینهمه را جز با معجزه ایمان تفسیر کرد؟
همه بچهها او را همچون پدری مهربان دوست میدارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود میبیند. و یا نه، اصلاً این حرفها زاییده تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمیپندارد... خدا میداند.
عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در کنار خط، بچهها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت میکردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظهای قطع نمیشد. حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچهها با دست در خاک کنده بودند سر میزد و شادی و شکلات پخش میکرد و دعا میکرد که خداوند این بچهها را حفظ کند. عمو حسن نیز درباره اسرای عراقی حرف میزد و تعریف میکرد که چگونه اسرا از رفتار بچهها شگفتزده شده بودند.
همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنهها مینگریست، میپنداشت که قافله مرگ هزارها سال از این بچهها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا میخواست به توصیف حالات این بچهها بپردازد میگفت: آنها مرگ را به بازی گرفتهاند. اما نه، ما که آنها را میشناختیم، میدانستیم که اینچنین نیست.
هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل میگرفت، ما به یاد فرزند شهید او میافتادیم و از خود میپرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست میاندیشد؟ اما او آنهمه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست.
یکی از بچهها زخمی شده است و دیگران همگی در اطرافش جمع شدهاند و از سر محبت به او شکلات میدهند. یکی از بچهها به شوخی میگوید: سرش افتاده بود، پیوند کردیم! و این حرف را به گونهای میگوید که اگر کسی این بچهها را نشناسد، میپندارد آنها مرگ را به بازی گرفتهاند. اما نه، ما که با آنها آشنا هستیم میدانیم که اینچنین نیست. آنها بیش از هر کس دیگری به مرگ میاندیشند و به عالم آخرت ایمان دارند و درست به همین دلیل است که از مرگ نمیترسند.
یکی از بچهها میگوید عاشقی این حرفها را هم دارد و منظورش عشق به حسین است. و باز آن جراحت هزار و چند صد ساله در سینه ما زنده میشود؛ جراحت کربلا را میگویم. آری، اگر میخواهی که حزبالله را بشناسی اینچنین بشناس: او اهل ولایت است، عاشق امام حسین(ع) است و از مرگ نمیهراسد. سلام بر حزبالله.
تربت پاک خوزستان بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور میگشایند: حزبالله؛ مردانی که تندباد عواصف آنان را نمیلرزاند، از جنگ خسته نمیشوند، ترسی به دل راه نمیدهند، بر خدا توکل میکنند، و عاقبت نیز از آن متقین است.
بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها. نه، کربلا حرم حق است و هیچکس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست.
کربلا، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر. ما میآییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانه دیار قدس شویم .
منبع : موسسه جهادی
مطالب مرتبط :
+ پیام تسلیت در مقام معظم رهبری (مد ظله) پی درگذشت حاج ذبیحالله بخشی
+ صوت حاجی بخشی : ماشاالله حزب الله
+ حاجی بخشی یک لشگر بود : روزنامه کیهان 22/10/87
+ آخرین تصاویر از حاجی بخشی
+ کلیپی دیدنی از پیر جبهه ها جنگ حاج ذبیح الله بخشی وصحبت های جالب ایشان
طبقه بندی: شهید دفاع مقدس ذبیح الله بخشی معروف به حاج بخشی دانلود

