
بسم رب الشهدا
شهدا به ما توفیق داده اند که گاه گاهی به یادشان باشیم. چرا که این عزیزان چشم و چراغ راه ما هستند. همان گونه که با ماشین بدون چراغ درظلمت و سیاهی شب نمی توان حرکت کرد، بدون شهدا هم نمی توان راه را پیمود؛آن هم راهی به پر پیچ و خمی « دنیا ».
و به یقین شهدا آسمان دل خود را سرخ کرده اند تا به سفیدی صبح وصال رسیدند .
با بازگو کردن یک خاطره موافقید ؟ بسم الله
« معبّر » ؛ هرکه نام اورا می شنید برقامتش لرزه می افتاد؛ اما یک جوان بود که هرگاه معبر نام اورا می شنید شکسته می شد.
بهتراست این گو نه شروع کنیم.
« حسین علم الهدی» کسی که قامت شکنجه گرش ( معبر) را به لرزه می انداخت.
پ . ن : هنوزهم درفضای محرم وصفر وفضای انقلاب بسرم می بریم. بهتره اینجوری تعریف کنیم:
بلاخره روزعاشورا فرارسید.کم کم هیأت های عزادار، حرکت کرده اند و وقتی به میدان مجسمه شاه در اهواز نزدیک می شدند ، میدان را دور می زدند همه چیز به خوبی پیش می رفت. تا اینکه از هیأتی، نوای دلنشین قرآن شنیده می شد. آیات مبارکی درباره جهاد درراه خدا را تلاوت می کرد و ترجمه ی آن را هم بلند می خواند .
این هیأت قبل ازآنکه به میدان مجسمه شاه برسد مسیررا تغییر داده و از یک کوچه فرعی عبورکرد تا مجسمه شاه خائن را دور نزنند.
وقتی خبر به مارسید دیرشده بود. به هر زحمتی که شد خودمان را به این هیأت رساندیم وموفق به دستگیری چند نفر ازآنها شدیم .
یکی ازآنها که اطلاعاتی داشت و بوسیله ی معبر بعضی از چیزها را لو داد.
که یکی از لو رفته ها حسین بود . نوجوانی که روی ماشین می رفت وآیات جهادرا می خواند و سردسته هیأت نوجوانانی بود که مجسمه شاه را دور نزدند.
خلاصه حسین را با هزار علامت وسوال که از گذشته اش فهمیده بودیم دست گیر وروانه زندان کردیم . تازه بعد از دو سال فهمیدیم که آن سیرک مصری ها که زنان درآن می رقصیدند بدست حسین و دوستانش به آتش کشیده شده بود.
این معبر بیچاره ی قصه ی ما به گمان خود با یک طفل صغیر در افتاده بود اما نه ! حسین با انواع شکنجه ها از پا در نمی آمد. مجبورشدیم اورابه زندان نوجوان دزد، شرورو... ببریم به خیالمان که برای او بد می شود.
اما نه ! کاربه جایی رسید که آن نوجوانان دزد، قاتل، بی سر و پا ، به پشت سر حسین می ایستادند و« نماز» می خواندند.
خون معبر باشنیدن این خبر به جوش آمده بود ، طبق معمول رفت که حسین ر الت و پارکند ولی فایده ای نداشت .
آخرش معبر فهمید که با چه کسی طرف است .
کسی که نام او بر اندام انسان ها لرزه می انداخت. یک نوجوان توانست ابهت اورا بشکند .
بعدها هم این تکرار شد و در زمانی که معبر رودرروی قاضی دادگاه با رفتار حسین علم الهدی مواجه شد بازهم شکسته شد ...
با تخلص از کتاب سه روایت از یک مرد
تقدیم به آنان که روی پیاده رو ، عاشق شده اند ...
اشاره : متن زیر یادداشتی است بر داستان بعد از ظهر سبز از کتاب عشق روی پیاده رو ، نوشته ی مصطفی مستور

انسان ها گمشده ای دارند . گویی کمال آنها در آن گمشده، نهفته است ! باید پپدا شود تا به کمال برسند . اصلا انسان که مال دنیا نیست . کمالش از آن بالا بالا ها ، افتاد این پایین ؛ آمده است دنبال کمالش بگردد و برگردد .
انگار آنجلا کمال است . همان گمشده است . انگار خداست . بهتر است بگویم الهه ی عشق است . الهه ای بسیار مهربان ، که به همه لطف می کند و تبعیض قائل نمی شود . آن پیر مرد موقر را می فرستد تا مردم را هدایت کند . آری آن پیر مرد ، پیامبر ِ آنجلاست. و مرد نقاش پیرو آن می شود . یک پیرو حقیقی .
و باز پیامبر مورد تمسخر قرار می گیرد . همسرش او را روانی می خواند . او مریض است ؛ شاید هم شاعر ...
مرد نقاش هدایت می شود و اسیر چیزی می شود که خودش به آن رسیده است . خیلی دوست دارم اینجا بگویم همان اقرب من حبل الورید است ، اما نمی شود .حتی پیامبر هم واسطه نیست . آنجلا خود به خواب نقاش می آید . و نقاش سلوکش را آغاز می کند .فقط با یک تصویر از صفات آنجلا ...
***
چه خوب شد که تصویر آنجلا شرح داده نشد و کسی آن را ندید . اگر او پیدا می شد و هر کسی کنار او در ایستگاه اتوبوس می نشست ، دیگر یکه تاز نبود . آنجلا پاک تر است از هر چیز .شاید الآن پیامبر دیگری را مبعوث کرده است و به خواب تصویرگر دیگری رفته است !
تصویرگرانی که به بهای کم ، تصویر دیگران را می کِشند و به آن دلخوشند ؛ اما حاضر نیستند یک بار تصویر آنجلای درونشان را بر بوم دل نقش بندند و به جست و جوی گمشده ی خود مشغول شوند .
به انگشتان ظریف و زیبایش نگاهی کرد . گویی او را صدا می زدند . از سخره پایین پرید و به کنار برکه ای که از امواج دریا باقی مانده بود رفت . در زلالی آب به خودش خیره شد . ناگهان حس کرد تمام وجودش او را صدا می زنند . مکثی کرد . با آن انگشتان ظریف آب را به حرکت درآورد و تصویر زیبایش در آب برکه محو شد . اما هنوز حس می کرد که دارند او را صدا می زنند. بلند شد و به سرعت به سمت دریا دوید . جلو رفت . موج پایش را نوازش می داد . جلوتر رفت . این بار سردی آب را با تمام پایش حس کرد . با اضطراب خاصی جلو تر رفت . امواج آب به سر و صورتش می خوردند ، ناگهان موج او را بلعید و دیگر نفهمید چه شده است ... شب هنگام ماه نظاره گر بود که او کنار ساحل افتاده است . سعی کرد او را بیدار کند اما نتوانست . از سپیدی صبح کمک گرفت تلؤلؤ روح بخش خوشید به چشمان بسته اش ضربه می زد . خورشیدی که از آنسوی آب ها پیغامی آورده بود . چشمانش را گشود و یکدفعه از جای خود برخاست . بار دیگر به انگشتانش نگاهی کرد . هنوز اورا صدا می زدند . از شاخ و برگ درختان پیر قایقی ساخت و آن را به دریا انداخت . دائم امواج دریای رویاهایش او را از رفتن به جلو باز می داشت . اما او سعی میکرد با تک پاروی تدبرش قایق را به جلو حرکت دهد . رفت و رفت تا سرانجام به جزیره ی غریبی رسید . خورشید در آنجا درخشش خاصی داشت . قایقش را در ساحل رها کرد و کمی به داخل جزیره رفت . بازگشت ؛ قایق را در آب ها رها کرد و باسرعت به داخل جزیره دوید . پایش به سنگی خورد و پرتاب شد . ناگهان خود را در آغوش جوانی دید . همانکه نور خورشید نیز از او درخشش می گرفت . با هم برخاستند .
روی یک سخره سفید نشسته بود و به رفت و آمد امواج دریا می نگریست . دریایی که به اندازه رویاهای کودکیش بزرگ بود. نسیم خنکی صورتش را نوازش می داد . پرنده ها بر فراز دریای رویاهایش چرخ می زدند و منتظر طعمه های رنگارنگی بودند که در آب خودنمایی می کردند . این در حالی بود که او آرزوی جدیدی را در ذهن خود می پروراند .
جوان رو به او کرد و گفت : آرزو داشتی پرواز کنی ؟دستت را به من بده .
انگشتانش را نوازش کرد . اینبار انگشتانش آرام شده بودند .
دیگر او را صدا نمی زدند ، او را صدا می زدند .
آرزو داشت ، گوشواره ی قشنگی داشته باشد که وقتی بادوستانش به صحبت وبازی میپردازد ، گوشواره ها با تکان سرش به حرکت و رقص درآیند ، به این سو و آن سو بروند و برقی از روی شوق بزنند و زیبایی شان را با دخشش خود به همگان نشان دهند .
با افکار قشنگش دوان دوان به سوی مادر شتافت و به او گفت : « مادر جان! خواهش میکنم برایم یک جفت گوشواره بخرید . من هم قوب میدهم که وقتی بزرگ شدم ، پول هایم را جمع کنم و پول گوشواره ها را به شما بدهم . »
آنقدر از مادرش خواهش کرد که سرانجام مادرگفت :« حالا که اینقدر اصرار می کنی ، من فردا برایت یک جفت گوشواره می خرم .»
از خوشحالی زد زیر خنده و صورت مادر را غرق بوسه کرد . آن شب تا صبح خواب گوشواره میدید. گوشواره های رنگارنگ در خیالش خم میشدند و به او تعظیم می کردند .
سرانجام روز موعود فرا رسید و با شوق و اشتیاق تمام به مادر گفت : « مادر عزیزم ! وقت وفای به عهد است . » اما مادر بدون درنگ پاسخ داد : « ما پولمان کجا بود دختر ! برو دیگر اینقدرسماجت نکن !»
نگاهش در دستان مادر که لباس زن همسایه را کوک می زد ، جا ماند . قلبش به شدت شکسته بود و صدای شکستن قلبش ، به همراه آرزوهای دور و درازش را به وضوح می شنید . به سوی حیاط خاکی خانه دوید . پشتش را سخت به درخت بید کوبید . دو برگ از درخت بر زمین افتادند . لبخنی بر لبانش نقش بست . برگ ها را برداشت و با قطره های بلوری اشکش ، آن ها را به گوش هایش چسباند . در آن وقت ، او گوشواره ای از برگ درخت بید داشت که روی آن قطره ای اشک مانند الماس می درخشید .
منبع: از نشریه رشد . که یکم دست کاریش کردم .
یکی بود یکی نبود یه پسرک بسیار زیبا مدتی بود که در یک جنگل زندگی می کرد .این پسرک هر روز صبح زود بلند می شد و به کنار رودخانه ای که از کنار کلبه اش می گذشت می رفت و زیبایی خود را در آب آن تماشا می کرد و از خود تعریف می داد که من زیبا ترینم و...
بعد از چند مدت درختان و گل و گیاه جنگل ـ که هر روز ناظر این ماجرا بودند ـ دیدند که دیگر آن پسرک زیبا از آنجا عبور نمی کند تا به رودخانه برود ، از رودخانه علت را می پرسند . رودخانه در جواب با لحنی غم انگیز می گوید آن پسرک در من افتاد و غرق شد و من دوست دارم دوباره او را ببینم .
درختان می گویند چرا ؟ او که به خاطر خودش می آمد و خود را در زلالی تو میدید !
رودخانه گفت : شما درست میگویید اما وقتی که آن پسرک بالای سر من می آمد و خود را در من می دید من نیز زیبایی خود را در چشمان او میدیدم ...
با تلخیص برگرفته از یک داستان خارجی که نمیدونم کجاست و از کیه ؟ اگه شما منبعش رو میدونید بگید !!!